توضیحات
عمدهی داستان سال بلوا از زبان «نوشآفرین» دختر هفده سالهی سرهنگ نیلوفری روایت میشود. سرهنگ نیلوفری به اتفاق همسر و تنها فرزندش نوشا با حکم رضاشاه از شیراز به شهر کوچک سنگسر منتقل میشود تا اشرار و یاغیهای این منطقه را سرکوب کند. شاه به او قول حکم انتقال به مرکز را داده که این حکم هیچگاه به دستش نمیرسد. سرهنگ نیلوفری که در خیال خود دخترش را ملکهی ایران میبیند از غصه نابینا شده و از دنیا میرود. اما نوشا عاشق «حسینا» کوزهگر شهر است. حسینا در این شهر غریب است و در جستجوی برادرانش به این جا آمده است. مادر مخالف ازدواج نوشا با حسینا است و او را ترغیب به ازدواج با دکتر معصوم ۳۶ ساله میکند. اما عشق نوشا به حسینا روز به روز بیشتر میشود.
دکتر معصوم که از این ماجرا بیخبر است، شبی در میخانهی شهر حرفهایی به گوشش میخورد و به راز نوشا پی میبرد. او که تا این لحظه مخالف برپایی چوبهی دار در میدان شهر است، مصمم میشود تا این دار را برپا و طناب دار را بر گردن حسینا بیندازد. توصیف جذاب این روایت و گرهخوردگی غم و شادی در آن، خواننده را تا پایان با خود همراه میکند. معروفی این رمان را در فاصلهی سالهای ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۱ نوشته است. کل داستان در هفت شب روایت میشود؛ شبهای اول، سوم، پنجم و هفتم را نوشآفرین و شبهای دوم و چهارم و ششم را نویسنده روایت میکند. این روایت عاشقانه با تلفیق اسطوره و نمادها و تصویر گوشهای از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران در سالهای جنگ جهانی دوم اثری ماندگار در ادبیات داستانی معاصر به شمار میآید.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.