متن پادکست
نام من عابس است؛ عابس بن اَبی شَبیب شاکری؛
دوست داشتم همانند مولایم حسین، که یاران باوفایش یک به یک در پیش چشمانش کشته میشدند، و ایشان بر شهادت آنها صبر میکرد، من نیز کسی را که ولایتش بر گردنم است روانه میدان کنم، تا در این مسیر همدرد مولایم شوم.
به نزد غلامم شوذَب، که او را از قبیله شاکر آزاد کرده بودم رفتم و از او درباره تصمیمش برای نبرد پرسیدم که اعلام کرد قصد میدان کرده؛ پس خطاب به او گفتم: «به تو چنین گمانی داشتم ؛ پس اگر نمیخواهی از جنگ بگریزیم، در برابر اباعبدالله به کارزار برو تا ایشان از پاداش صبر بر شهادت تو، چنان دیگر یارانش بهرهمند شود، و من نیز اجر صبر بر شهادت تو را ببرم، چرا که در این ساعت اگر کسی بود که ولایت من بر او بیش از تو بود، دوست داشتم پیش از من به شهادت برسد، تا من پاداش صبر بر شهادت او را ببرم؛ زیرا این روزیست که شایسته است با هرچه در توانمان است از خدا پاداش بطلبیم، چون بعد از این دیگر کاری از ما بر نمیآید و فقط حساب اعمالمان باقی میماند.»
شوذَب روانه میدان شد و جنگید تا به شهادت رسید.
خود را به مولایم رساندم و عرض کردم: «ای اباعبدالله! بدان که به خدا قسم، بر روی زمین کسی از خویشاوندان و غیر از آنها نزد من عزیزتر و دوست داشتنی تر از تو نیست؛ و اگر میتوانستم با چیزی بهتر از جانم و خونم، ستم و کشته شدن را از تو دور کنم، چنین میکردم؛ درود بر تو ای اباعبدالله! خدا را به شهادت میگیرم، که تو بر روش جد خود و پدر خود هستی.»
بعد از آن عزم میدان کردم و تا وارد میدان شدم، رَبیع بن تَمیم هَمْدانی، که گویا مرا شناخته بود فریاد کشید : «ای مردم! این شیر شیران است؛ این مرد ابوشبیب است؛ کسی برای جنگیدن با او نرود.»
ترس بر سربازان عمر سعد غالب شد؛ فریاد کشیدم: «آیا کسی به مبارزه نمیآید؟»
عمر سعد وقتی مشاهده کرد که حریفی به میدان نمیآید فریاد زد: «سنگ بارانش کنید»
از زمین و آسمان بر سرم سنگ میبارید ؛ زره را از تن و کلاهخود را از سر برکندم و به سمت سپاهیان حمله ور شدم.
هرچه عشقمان به مولا بیشتر باشد، همچون عابس تلاش میکنیم هرچه که داریم در راه او فدا کنیم، که مبادا روزی افسوس بخوریم که کم کاری کردیم.
عابس بن ابیشبیب شاکری؛ مردی که هراس را به میدان دشمن برد
در میان یاران امام حسین (ع)، برخی به دلیل جایگاه اجتماعی، برخی به دلیل سابقه همراهی با اهلبیت (ع) و برخی به سبب شجاعت و رشادتشان شناخته میشوند. عابس بن ابیشبیب شاکری از شخصیتهایی است که نام او در تاریخ عاشورا با شجاعت، اخلاص و وفاداری کامل به امام حسین (ع) گره خورده است.
عابس از قبیله بنیشاکر، شاخهای از قبیله بزرگ هَمدان بود. قبیلهای که در میان قبایل عرب به وفاداری و دلاوری شهرت داشت. او از شیعیان شناختهشده امیرالمؤمنین علی (ع) به شمار میرفت و از افرادی بود که در دوران حکومت امام علی (ع)، در کنار ایشان حضور داشت. منابع تاریخی، عابس را فردی با ایمان، شجاع و دارای جایگاه قابل توجه در میان مردم کوفه معرفی کردهاند.
پیش از واقعه عاشورا، زمانی که مردم کوفه نامههای فراوانی برای دعوت از امام حسین (ع) فرستادند، عابس نیز در این جریان حضور داشت. او از جمله کسانی بود که نامههای مردم کوفه را به دست نماینده امام، حضرت مسلم بن عقیل رساند و در مسیر حمایت از نهضت امام نقش فعالی ایفا کرد. پس از شهادت مسلم و سخت شدن شرایط در کوفه، بسیاری از افراد دچار ترس و تردید شدند؛ اما عابس از مسیر خود بازنگشت.
در روز عاشورا، عابس تنها به فکر حضور خود در میدان نبود، بلکه نسبت به اطرافیانش نیز احساس مسئولیت داشت. در روایات تاریخی آمده است که او پیش از حضور در میدان، با غلام آزادشده خود «شوذب» گفتوگو کرد و او را برای انتخابی آگاهانه آماده ساخت. این ارتباط میان عابس و شوذب تنها رابطه میان یک فرمانده و همراهش نبود، بلکه پیوندی از جنس ایمان و همراهی در راه حق بود.
هنگامی که عابس وارد میدان نبرد شد، بسیاری از افراد سپاه دشمن او را میشناختند. سابقه شجاعت و مهارت او در جنگ باعث شده بود که کمتر کسی جرئت رویارویی مستقیم با او را داشته باشد. نقل شده است که هنگامی که برای مبارزه پیش رفت، افراد سپاه عمر بن سعد از مقابله تنبهتن با او پرهیز کردند.
سرانجام دشمن که توان مقابله مستقیم با او را نداشت، به شیوهای دیگر روی آورد و به صورت گروهی به او حمله کرد. عابس پس از نبردی شجاعانه و کمنظیر به شهادت رسید و نامش در میان وفادارترین یاران امام حسین (ع) جاودانه شد.
زندگی عابس بن ابیشبیب شاکری نشان میدهد که وفاداری تنها در سخن معنا پیدا نمیکند؛ بلکه در لحظههایی آشکار میشود که انسان باید میان حفظ آسایش خود و ایستادن در کنار حقیقت، یکی را انتخاب کند.